• صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • آبان ۸٩
  • خرداد ۸۸
  • دی ۸٧
  • مهر ۸٧
  • شهریور ۸٧
  • خرداد ۸٧
  • فروردین ۸٧
  • خرداد ۸٦
  • اردیبهشت ۸٦
  • اسفند ۸٥
  • آذر ۸٥
  • آبان ۸٥
  • امرداد ۸٥
  • اردیبهشت ۸٥
  • فروردین ۸٥
  • دی ۸٤
  • آذر ۸٤
  • آبان ۸٤
  • مهر ۸٤
  • شهریور ۸٤
  • امرداد ۸٤
  • تیر ۸٤
  • خرداد ۸٤
  • اردیبهشت ۸٤
  • فروردین ۸٤
  • اسفند ۸۳
  • بهمن ۸۳
  • آذر ۸۳
  • آبان ۸۳
  • مهر ۸۳
  • شهریور ۸۳
  • امرداد ۸۳
  • تیر ۸۳
  • خرداد ۸۳
  • اردیبهشت ۸۳
کدهای اضافی کاربر



زندگي سگي
زندگی سگی، کیف نمناک روزهای دل تنگی من است
شما که غریبه نیستید
نویسنده: آرزو - دوشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٩

همیشه نه، اما خیلی وقت ها فکر می کردم زود ازدواج کرده ام. فکر می کردم خیلی کوچک تر از آن بودم که بخواهم به دغدغه های 22 ساله ام یک زندگی واقعا واقعی را وصله کنم و بعد تا دو سال دو دستی بر سرم بکوبم که پس کو آن دخترکی که قبلا می شناختم؟ کو دنیایی که 22 سال بو کشیده بودم؟

شما که غریبه نیستید؛ هنوز هم گاهی به خودم می آیم و می بینم مثل خمیر نانوایی که کف یک داریه (=دایره) بزرگ پهنش کرده باشند، کسی سر و تهم را گرفته و هی می کشد تا قد داریه شوم... هی سوراخ می افتد به جانم و هی وصله پینه ام می کنند. باز نازک می شوم، پاره می شوم، دوباره گلوله ام می کنند و از نو پهنم می کنند کف داریه... انگار خمیرمایه ام را دیر ریخته اند که عمل نیامده ام و به قدر داریه بزرگ نمی شوم...

شما که غریبه نیستید؛ اما برای منی که همیشه با تنهایی ام کیفور بودم، به اشتراک گذاشتن زندگی، با کسی که به شخصی ترین لحظه هایم راه داشت کار ساده ای نبود (نیست). اما امروز، وقتی دخترک پرچانه کنار دستی از سن و سالم پرسید و گفت شما از من جلوترید که ازدواج کرده اید، شرم زده تعجب کردم. رنجیدم. بدم آمد از خودم که یک لحظه شبیه زن های چاق چرب خانه داری به نظر رسیده ام که شوهر کردنشان به یادماندنی ترین افتخار زندگی شان بوده است. اما... شما که غریبه نیستید؛ یاد زندگی کوچک امنم که افتادم... به دوست داشتنی هایم که فکر کردم... به مردی که همیشه می توانم رویش حساب کنم... به هویت جاافتاده ای که بعد از یکی شدن پیدا کردیم... به فکرهایی که این روزها کمتر هیجان دارند و بیشتر دقت... به پختگی و آرامشی که شبیه هیاهو و سبک سری های سابق نیست... از خودم خوشم آمد. از خمیری که هی پاره می شود و وصله اش می کنند... از دخترکی که زود قد راست کرد و زندگی را قاپید... از راهی که شروع کردم، با همه اقتضائات نخواسته و ناخوشش... از حرف دخترک پرچانه کناردستی خوشم آمد...

نظرات ()



رج به رج
نویسنده: آرزو - جمعه ٧ آبان ۱۳۸٩

دنیایم مدام کوچکتر می شود. آدم ها حول یک محور پنهان می چرخند و کلاف می شوند؛ بافته می شوند؛ رج به رج... آدم به آدم...

کی فکرش را می کرد آقای الف که یک روزی آشنای قدیمی همسر بود، با خانم ب که یک روز آشنای قدیمی نه چندان پررنگ من بود، یک طور غریبی رو به روی هم بنشینند و آدم ِهم شوند؟ بعد من در باب فضیلت های خانم ب بگویم و همسر از آقای الف برایم تعریف کند. بعد قلب من مدام ضربان بگیرد که دنیا چقدر صفر و یکی شده. اتفاق ها چقدر بی سر و ته بهم می رسند و آدم ها چه عجیب از لای میلیون میلیون نفر هم را پیدا می کنند.

دنیایم مدام کوچکتر می شود و آدم ها انگار که از سال ها قبل برای ردشدن از خیابان همدیگر انتخاب شده باشند، حول محور من می چرخند... من حول محور آنها... همه حول محوری فرضی که با حلقه های تو در توی زنجیری اش، ما آدم های بی ربط را بهم ربط می دهد...

فکر می کنم به این که اگر من 4 سال قبل در راهروهای آن سازمان کذایی آقای همسر را ندیده بودم، یا حتی قبل تر از آن، اگر دوست عزیزتر از جان برای پیشنهاد همکاری در آن سازمان کذایی شماره خانه مان را نگرفته بود و گوشی را یک راست دست پسرک امروز من نداده بود، آن وقت شاید من هیچ وقت خبردار نمی شدم که خانم ب عزیز که این همه سال می خواندمش و دوستش داشتم، شده بانوی خانه آقای الف... شاید هیچ وقت تنم این وقت شب یخ نمی کرد و سرگشته در خانه راه نمی رفتم که محمد! باورت می شود دنیا اینقدر کوچک شده است؟!

برای بار هزارم است که در کلاف دیگران گم می شوم... یا دیگران در کلاف من... دنیایم انگار مدام کوچکتر و در هم تنیده تر می شود. انگار نه انگار که دنیا، میلیاردها آدم دارد... انگار نه انگار که دنیا کیلومترها مساحت دارد... دنیایم انگار مدام به محدوده شخصی ام محدود می شود... یا محدوده شخصی ام به قدر دنیای دیگران بزرگ تر... نمی دانم... تنها برای هزارمین بار می بینم که آدم ها حول یک محور پنهان می چرخند و کلاف می شوند؛ بافته می شوند؛ رج به رج... آدم به آدم... و من مدت هاست که دارم در رج همسایه هایم تکرار می شوم...

نظرات ()



آتش و خون
نویسنده: آرزو - دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸۸

تنم را به خط مقدم ِامروز فرستاده ام و روحم مادر وار چشم به در ِ بازگشت این تن، مرثیه سکوت را در خاطرات گذشته می خواند...   

دلم توی گذشته ها قوس می گیرد. سرخ و گداخته... گونه هایم گلگون... دَوَران می گیرم در دوران و قطره وار، روی عاشقانه های مستاصل آن روزگار سر می خورم. خیانت است... ورق زدن خاطراتم خیانت است وقتی روی همه برگ های زندگی، رد سرمستی های دخترک سبک پای بیست ساله پاشیده شده. چشمم به فردا، دلم گیر دیروز... سهم امروزم عروسک بی دست و پایی است که از ارتفاع شب و روز آویزان است.

 

 

 

نظرات ()



قاعده/ ارتفاع
نویسنده: آرزو - سه‌شنبه ۱٧ دی ۱۳۸٧

 

 

همه چیز به قاعده است. پرده ها در می افتند و باید. مال ها از گلوی مردم خوارها پایین می روند و باید. چشم ها به دیدن نبایدها دریده می شوند و باید. تنها نباید روزگار ماییم که از ارتفاع خود به زیر کشیده می شویم...

 

 

 

 

نظرات ()



به یاد روزهای آآآ
نویسنده: آرزو - یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٧

 

 

(در سایه روشن. شاید پس از معاشقه. پشت به پشتِ هم روی زمین نشسته‌اند و سرهایشان را به هم تکیه داده‌اند. زن انگور می‌خورد. مرد سیگاری خاموش بر لب دارد و فندکی در دست.)

زن: بگو آ.

مرد: آ.

زن: مهربون‌تر، آ.

مرد: آ.

زن: آهسته‌تر، آ.

مرد: آ.

زن: من یه آی لطیف‌تر می‌خوام، آ.

مرد: آ.

با صدای بلند اما لطیف، آ.

مرد: آ.

زن: بگو آ، یه جوری که انگار می‌خوای بهم بگی دوستم داری.

مرد: آ.

زن: بگو آ، یه جوری که انگار می‌خوای بهم بگی هرگز فراموشم نمی‌کنی.

مرد:آ.‌

زن: بگو آ، یه جوری که انگار می‌خوای بهم بگی خوشگلم.

مرد: آ.

زن: بگو آ، یه جوری که انگار می‌خوای اعتراف کنی خیلی خری.

مرد: آ.

زن: بگو آ، یه جوری که انگار می‌خوای بگی برام می‌میری.

مرد: آآآآآآآآآ

 

 


ادامه مطلب ...
نظرات ()



مطالب قدیمی تر »