همیشه نه، اما خیلی وقت ها فکر می کردم زود ازدواج کرده ام. فکر می کردم خیلی کوچک تر از آن بودم که بخواهم به دغدغه های 22 ساله ام یک زندگی واقعا واقعی را وصله کنم و بعد تا دو سال دو دستی بر سرم بکوبم که پس کو آن دخترکی که قبلا می شناختم؟ کو دنیایی که 22 سال بو کشیده بودم؟
شما که غریبه نیستید؛ هنوز هم گاهی به خودم می آیم و می بینم مثل خمیر نانوایی که کف یک داریه (=دایره) بزرگ پهنش کرده باشند، کسی سر و تهم را گرفته و هی می کشد تا قد داریه شوم... هی سوراخ می افتد به جانم و هی وصله پینه ام می کنند. باز نازک می شوم، پاره می شوم، دوباره گلوله ام می کنند و از نو پهنم می کنند کف داریه... انگار خمیرمایه ام را دیر ریخته اند که عمل نیامده ام و به قدر داریه بزرگ نمی شوم...
شما که غریبه نیستید؛ اما برای منی که همیشه با تنهایی ام کیفور بودم، به اشتراک گذاشتن زندگی، با کسی که به شخصی ترین لحظه هایم راه داشت کار ساده ای نبود (نیست). اما امروز، وقتی دخترک پرچانه کنار دستی از سن و سالم پرسید و گفت شما از من جلوترید که ازدواج کرده اید، شرم زده تعجب کردم. رنجیدم. بدم آمد از خودم که یک لحظه شبیه زن های چاق چرب خانه داری به نظر رسیده ام که شوهر کردنشان به یادماندنی ترین افتخار زندگی شان بوده است. اما... شما که غریبه نیستید؛ یاد زندگی کوچک امنم که افتادم... به دوست داشتنی هایم که فکر کردم... به مردی که همیشه می توانم رویش حساب کنم... به هویت جاافتاده ای که بعد از یکی شدن پیدا کردیم... به فکرهایی که این روزها کمتر هیجان دارند و بیشتر دقت... به پختگی و آرامشی که شبیه هیاهو و سبک سری های سابق نیست... از خودم خوشم آمد. از خمیری که هی پاره می شود و وصله اش می کنند... از دخترکی که زود قد راست کرد و زندگی را قاپید... از راهی که شروع کردم، با همه اقتضائات نخواسته و ناخوشش... از حرف دخترک پرچانه کناردستی خوشم آمد...